امروز: شنبه, ۲۹ شهریور , ۱۳۹۹

تراكتور مال خودم است

سهراب آديگوزلي/يك دستش را در جيب شلوارش و دست ديگرش را در جيب كت گذاشته بود.هيچ تناسبي در قدم هايش نداشت.چنانكه پاي راستش را كوتاهتر و پاي چپ اش را بلندتر مي نهاد.اما وقتيكه به جلوي دفتردار رسيد، ناگهان دستش را از شلوار كنده ومشت ساخت. با صداي لرزاني فرياد كشيد: تراكتور مال خودم است.خود […]

مجلس قسامه

سهراب آدیگوزلی/ رقيه خانم وقتي كه تندي كرد، رسول ديگه تحمل اش را از دست داد.دست به كمربند چرمي خود برد.اين وقت بود كه رقيه به  سرعت خود را به پنجره رسانيد.فورا آنرا بست.پرده ها را هم كشيد.او نمي خواست همسايه ها از اختلاف و نزاع آنها باخبر شوند. يك ساعت نگذشت كه رقيه باز […]

آن كاروان به حر بن رياحي اقتدا كرد

سهراب آدیگوزلی/جواد از كودكي عاشق بود. بي صبرانه انتظار مي كشيد. هنوز محرم نشده ،بقچه اش را باز مي كرد. لباس سياه بلندش را در مي آورد.آنرا با دست خود مي شست.اتو مي كرد.گلاب مي زد. بر تن كه مي نمود، لرزه بر اندامش مي افتاد. وقتي كه زنجير مي زد تمام حواس اش به […]