امروز: سه شنبه, ۲۸ آبان , ۱۳۹۸
زمان انتشار : ۰۲ شهریور ۱۳۹۲ ۴:۴۳ | کد خبر : 327 | چاپ این مطلب چاپ این مطلب

یکسال انتظار پشت در اتاق فرمانده/ جانبازی که خواستگاری کرد

خودم پیشنهاد کردم بروم آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان اما همین که از در وارد شدم، زانوهایم از ترس شروع به لرزیدن کرد و دست هایم چنان سرد و سست شد که حتی نمی توانستم آنچه را می دیدم در دفتر یادداشت کوچکم بنویسم شاید چون وصف آدم های آن بیرون از مرکز یادم افتاده […]

خودم پیشنهاد کردم بروم آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان اما همین که از در وارد شدم، زانوهایم از ترس شروع به لرزیدن کرد و دست هایم چنان سرد و سست شد که حتی نمی توانستم آنچه را می دیدم در دفتر یادداشت کوچکم بنویسم شاید چون وصف آدم های آن بیرون از مرکز یادم افتاده بود که پیش از آمدنم دائم هشدار می دادند : ساکنان آن آسایشگاه دیگر جبهه ای های سابق نیستند و خیلی های شان بیماران روانی خطرناک شده اند که دست شان سنگین است، زود از کوره در می روند و توهم دارند.
شاید هم جادوی نگاه های همان جانبازها بود که توی دلم را خالی می کرد، نگاه هایی سنگین و سرد و خسته که خیره می ماندند و صاحبان شان گاه بی علت اخم می کردند، گاه بی علت می خندیدند و گاه هذیان هایی می گفتند که می شد از آنها فهمید هنوز صدای سوت تیز خمپاره توی سرشان می پیچد، هنوز درد ترکش را روی تن شان حس می کنند و هنوز رفقای شان را می بینند با تن های بی سر و سرهای بی تن و سینه های دریده ای که خون از آنها فواره می زند با دست و پای قطع شده یا با لب های خشک که فریاد یا حسین سر می دهند.
ترسیده بودم و این را پرستاری که همراهم می آمد و همرزم سابق شان بود می دانست. می گفت آرزویش شهادت بوده اما نصیبش نشده و حالا توفیق خدمت به همرزمهایش را دارد، عاشق بود و به همین خاطر برایش مهم نبود که بارها بچه ها را موج روزهای جنگ گرفته بود و از خود بی خود کرده بود و کتکش زده بودند.
می گفت « دست خودشان نیست» ، می گفت « هر کدام از این آدم ها که می بینی روزگاری شیر جبهه های جنگ بوده اند… این یکی فرمانده بوده …. این یکی خط شکن … آن که آنجا نشسته هنوز روی پشتش جای سیم خاردارهایی است که رویشان دراز کشید تا همرزم هایش از روی بدن بگذرند و معبر را باز کنند…» می گفت « اگر گاهی پرستاری را می زنند یا قصد فرار می کنند یا خشمگین می شوند دست خودشان نیست. کار موج است، موج انفجار ….»
زیاد طول نکشید که پرستار، در حیاط آسایشگاه از من خداحافظی کرد تا آمپول یکی از بچه ها را تزریق کند و آنوقت من ماندم و آن آشناهای غمگین که قدم می زدند، سیگار می کشیدند و با خودشان حرف می زدند. همانوقت بود که علی را دیدم با ریش جوگندمی و چشم هایی آبی همرنگ لباس نخی اش.
اول دست به سینه ایستاده بود به تماشایم، بعد جلوتر آمد و سلام کرد؛ سلام کردم. احوالپرسی کرد و من هم بریده بریده پاسخ دادم، گفتم آمده ام درباره جنگ گزارشی بنویسم و او برایم منطقی و عاقلانه از اصطلاحات علمی در جنگ گفت، از انواع سلاح های شان، از شیوه های حمله و دفاع، از حال و هوای همرزم هایش وقت عملیات و از معجزه هایی که به چشم خودش در خط مقدم دیده بود.
در طول مدتی که حرف می زد، فکر می کردم چرا مردی مثل او ، کاملا منطقی و بدون هیچ نشانه ای از اختلال روانی، در آسایشگاه بستری شده است ، پاسخ پرسشم را وقتی فهمیدم که حرف های مان به دیده هایش از شیمیایی ها رسید و او خاطره هایی را مرور کرد پر از پیکر بچه های شیمیایی شده با شکم های آماسیده و دهان های کف کرده، همانوقت بود که جنون میان آبی چشم هایش موج زد، لرز گرفت، اشک ریخت و بی تاب شد.
موضوع گفت وگو را عوض کردم، از اتفاقات عجیب و غریب و حتی خاطره های شیرینش سوال کردم اما علی، دیگر از میان آن پیکرها که یکدیگر را با چهره هایی ترسیده بغل کرده بودند، بیرون نمی آمد.
می دانستم در چنین موقعیتی نباید کنار او بمانم و حالا که موج او را برده، شاید پرخاشگر شود، حیاط اما خلوت شده بود، ما وسط زمین بسکتبال ایستاده بودیم و تنها مکان امن برایم اتاق مدیر مرکز بود که در فاصله ای تقریبا 200 متر دور تر، پشت شمشادهایی که حصار زمین بازی شده بود،قرار داشت.
علی دیگر خودش نبود، لحن و صدایش تغییر کرده بود و با خشم از شاپرکی می گفت که گاهی می رود توی سرش و به او دستور می دهد خودش را بکشد و من داشتم محاسبه می کردم که اگر او بخواهد به من حمله کند، آیا می توانم در چشم بر هم زدنی شروع به دویدن کنم و زودتر از او به دفتر مدیر مرکز برسم که ناگهان صدایش باز مهربان شد و خشم از چشم هایش رفت، نامم را پرسید و خواست بداند چقدر درس خوانده ام، پاسخش را که دادم خندید، گفت « من دانشجوی پزشکی ام اما حالا که جنگ شده، درس را کنار گذاشتم که بجنگم، می توانی منتظرم بمانی که وقتی جنگ تمام شد با هم ازدواج کنیم؟ قول می دهم زنده و سلامت برگردم.»
تازه فهمیدم تقویم ها و ساعت ها، مدت هاست دیگر برای علی اعتبار ندارد، جنگ برای او و همرزم هایش در حریم دیوارهای بلند آسایشگاه ادامه داشت و او به خیال خودش هنوز بسیجی داوطلبی بود که دانشگاه را رها کرده بود تا بجنگد و حالا دل بسته بود به خبرنگاری که به جبهه آمده بود تا از او و همرزم هایش درباره جنگ بپرسد.
چشمم هنوز به دفتر مدیر بود، هنوز می ترسیدم هلم بدهد یا کتکم بزند یا ضبط صوتم را بشکند، به همین خاطر گفتم « فعلاباید با آقای … مدیر مرکزتان گفتگو کنم. » باز لبخند زد، گفت « او فرمانده است نه مدیر، جبهه که مدیر ندارد دختر جان!» و چند لحظه بعد پرسید « پس جواب خواستگاری من چه می شود؟» گفتم « پشت در اتاق فرمانده منتظر بمانید، حرف های مان که تمام شد ، بر می گردم جواب تان را می دهم.»
آن روز علی پشت در منتظر ماند و من به اتاق مدیر آسایشگاه رفتم و از دری دیگر از آسایشگاه خارج شدم تا دیگر او را نبینم.
یک سال از ماجرای خواستگاری عجیب او گذشت و در طول آن مدت، من بارها داستان جا گذاشتنش را پشت در اتاق مدیر مرکز به عنوان تجربه حرفه ای یک خبرنگار در بازدید از آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان برای رفقای خبرنگارم تعریف کردم تا روزی که دلتنگ آسایشگاه شدم و تصمیم گرفتم با پرستاری که آنجا همراهی ام کرده بود تماس بگیرم و جویای احوال او و همرزم هایش شوم.
مرا شناخت، غمگین بود و آنگونه که انتظار داشتم از تماسم خوشحال نشد، حال همرزم هایش را پرسیدم با صدایی گرفته گفت « یک سال پیش، وقتی به مرکز ما آمده بودید علی از شما خواستگاری کرد خانم ؟» با خنده گفتم « بله … » و بعد برایش با آب و تاب ماجرای فرارم را تعریف کردم.
با بغض گفت« از آن روز که آمدی ، تا همین امروز که زنگ زدی، علی هر روز سر ساعتی که داخل دفتر مدیر شدی و گفتی منتظر بماند که برگردی و جوابش را بدهی، می آید پشت در اتاق مدیر ، به انتظارت می ایستد. کاش همان روز گفته بودی نه که یک سال چشم انتظارت نماند. به او گفته ام جوابت منفی بوده اما می گوید جواب را فقط باید از خودت بشنود. »
بغض دیگر امانش نداد، شکست و گریه شد و او میان هق هق گفت « همرزم هایم اینجا خیلی غریبند… کاش جواب علی را داده بودی… کاش می گفتی نه که منتظرت نماند….»
اشک نشست میان چشم هایم. دیگر نتوانستم حتی خداحافظی کنم. گوشی را گذاشتم و از آن روز تا همین حالا که یادداشت را می خوانید دیگر قصه علی را برای کسی تعریف نکردم و حالابه این خاطر آن را می نویسم که شما را در حقیقتی تلخ شریک کنم. جانبازان اعصاب و روان که خیلی از ما با تمام شدن جنگ در سه دهه پیش آنها را هم مثل همرزم های شهیدشان انگار به خاک سپردیم ، همان هایی هستند که روزگاری با دلاوری های شان، ایران ما، ایران ماند و حتی مشتی از خاکش به چنگ بیگانگان نیفتاد و گرچه حال خیال می کنیم موج جنگ آنها را سال ها پیش برده است و توجه یا بی توجهی مان فرقی به حال شان ندارد اما، بر خلاف تصورمان، آنها عشق، مهربانی، قول، تعهد و رفاقت را خیلی بیشتر از ما آدم های سالم امروز که زیر سایه شان زنده ماندیم و قد کشیدیم و پیشرفت کردیم، درک می کنند و برایش ارزش قائلند؛ کاش فراموش شان نکنیم.
منبع: جام جم آنلاین

اخبار مرتبط

نظرات

روزگاری

باسلام. داستان بسیار عالی وتاثیر گذاری بود. ازشما سپاسگزارم ودرخواست دارم ازاینجور داستانهای واقعی وعبرت انگیز بازهم در سایتتان بگذارید تا هروقت غرور وتکبر مارا می گیرد باخواندن این جور واقعیت ها به خود آییم .