امروز: سه شنبه, ۲۶ شهریور , ۱۳۹۸
زمان انتشار : ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ۶:۱۵ | کد خبر : 1925 | چاپ این مطلب چاپ این مطلب

مجلس قسامه

سهراب آدیگوزلی/ رقيه خانم وقتي كه تندي كرد، رسول ديگه تحمل اش را از دست داد.دست به كمربند چرمي خود برد.اين وقت بود كه رقيه به  سرعت خود را به پنجره رسانيد.فورا آنرا بست.پرده ها را هم كشيد.او نمي خواست همسايه ها از اختلاف و نزاع آنها باخبر شوند. يك ساعت نگذشت كه رقيه باز […]

سهراب آدیگوزلی/ رقيه خانم وقتي كه تندي كرد، رسول ديگه تحمل اش را از دست داد.دست به كمربند چرمي خود برد.اين وقت بود كه رقيه به  سرعت خود را به پنجره رسانيد.فورا آنرا بست.پرده ها را هم كشيد.او نمي خواست همسايه ها از اختلاف و نزاع آنها باخبر شوند.

يك ساعت نگذشت كه رقيه باز رودر روي شوهرش نشست.اين بار مي خواست سخن خود را با حالت ديگري بيان كند.با مهرباني حرف بزند.او هنوز از ته دل نااميد نبود.

ببين رسول ،خيلي كتك ام زدي .سر و صورت ام را خون آلود كردي. مي دانم كه  عادت خود را ترك نمي كني.مي دانم باز به سراغ آن خواهي رفت. اما من هم از خواست خود عدول كرده ام.ديگه كاري باهات ندارم.تنها مي خوام يك خواهشي بكنم.مي خواهم وقتي كه مال دزدي به خانه مي آوري، مرا در جريان بگذاري.مي خواهم حداقل خودم مال دزدي نخورم.به تنها دخترمان هم نخورانم.مي داني رسول ! مال دزدي گلوگير است . ممكنه دهها سال هم دزدي بكني و گير هم نيفتي. اما يقين بدان كه روزي تقاص پس مي دهي. مال حرام هيچوقت قاطي مال حلال نمي شود.حتما از راه بيماري و يا حتي از راه اولاد ناخلفي باد هوا مي گردد.

رسول در حاليكه دود سيگار ويژه ي بي فيلترش را به هوا مي فرستاد رو به همسرش كرد و گفت :يعني تو خيال مي كني از دزدي كردن خوشم مي آيد ؟!!  نه رقيه اشتباه مي كني.چاره اي ندارم. ! ببين،دولت دوازه هكتار زمين مزروعي تحويل ما داده و ما را به امان خدا رها كرده است. شش هكتار را هميشه آيش مي كنيم. براي شش هكتار بقيه هم دهها نوع محصول مي كاريم. گندم،پنبه ،ماش، هندوانه،خربزه،گوجه فرنگي و ساير محصولات.

خودت كه مي داني  !! عمري گله داري كرده ام.از اصول كشاورزي بي خبرم.بذرهاي امسال هم نامرغوب بودند.همه اش كه پيشي مي خوريم.مجبورم كه …

رقيه خانم حرف شوهرش را قطع كرد و رو به رسول نمود  : ما هيچ وقت مجبور نيستيم. بيا با هم فكري بكنيم. به درآمد حلال بينديشيم.اگر فقط يك راس گاو داشته باشيم همه ي مشگلات مان حل ميشود.آنوقت …

در اين موقع ناگهان صداي بلندي از حياط به گوش رسيد.گوئي كسي آنها را صدا ميزد.رسول از جاي خود بلند شد.در را باز كرد.ناصر را در مقابل خود ديد.

ناصر بدون سلام كردن با قيافه طلبكارانه رو به رسول نمود :عجب مردي هستي ؟! عحب همسايه اي داريم.رسول ازت خيلي زده شده ام.انصاف هم خوب چيزيه ! تو هزار شكر فراست داري.پرجرات هستي.دلاوري ! بابا خيلي نترسي ! مي روي پنبه دزدي ! اما هيچوقت منو همراه خود نبرده اي.خيال مي كني من زن بچه ندارم.؟ !! خيال مي كني ما يه لقمه نان نمي خواهيم؟!!…

آن شب رسول و ناصر دوگوني بزرگ برداشتند. در آن شب سرد به راه افتادند.آنها به سوي روستاي پايين دستي و به مزارع پربار آنها حركت نمودند . هنوز كار پنبه دزدي را شروع نكرده بودند كه ناگهان متوجه يك سياهي جنبنده شدند.فورا روي زمين دراز كشيدند.بسيار ترسيده بودند.

زمان به كندي مي گذشت . ناصر از آمدن خود پشيمان بود.در حاليكه مي لرزيد، اشگ مي ريخت.كم كم رسول را به باد ملامت گرفت.از اينكه او را به دزدي آورده است سرزنش كرد.در اين ميان رسول فقط سياهي را مي پاييد.

ناگهان با شادي رو به ناصر نمود: ترسو جان پاشو گريه نكن.آن سياهي آدم نيست.فقط يك گاوه.لابد از طويله در رفته.لابد قسمت ما بوده. مي بريم و مي كشيم. و…

فردا رسول و ناصر باز با هم بودند.در جاي خلوتي نشسته و به شب ديگري مي انديشيدند.در اين موقع اسب سواري به آنها نزديك شد.او كربلايي عبدل بود.از همان بالاي اسب رو به رسول كرد : هي رسول مي داني كه گاو شيرده من دزديده شده است.من به تو مشكوكم.يا بايد قسم بخوري يا دست از سرت بر نمي دارم.

رسول نگاهي به عبدل كرد و از جاي خود بلند شد.با اعتماد بنفس گفت : اگر قسم خوردن لازم است ،حاضرم قسم بخورم.

كربلاي عبدل از اسب پياده شد. و با حالت خاصي گفت : نه رسول،من نمي خواهم به پيامبر و امامان قسم بخوري.آنها دلي پر از رحم دارند.

عبدل مكثي كرد و ادامه داد : بايد به آيين ايل و به سنت نياكان قسم بخوري .

عبدل با دست خود هفت پشته خاك درست كرد. و رسول را به اجراي مراسم قسامه فرا خواند.رسول نگاهي به پشته ها كرد.و طبق سنت ايل شروع به اجرا نمود.او در حاليكه پشته ها را با لگد هاي ضربدري پراكنده مي ساخت كلمات قسامه را بر زبان جاري ساخت.”خداوند دودمانم را اينچنين بر باد دهد اگر گاو ترا دزديده باشم”.

مجلس با تكرار جملات قسامه و پراكنده شدن كامل پشته هاي خاك ادامه يافت. .. تا اينكه آن سه نفر از هم جدا شدند.

غروب آنروز اهالي روستا در حياط خانه ي رسول جمع شده بودند.ناصر شخصا شستشو و غسل ميت را برعهده داشت.او بيشتر از همه حاضرين مي گريست.هرازگاهي هم چشم به چهره جنازه رسول مي دوخت و مي گفت: اي يازيق اي يازيق-سنه نه گلدي ؟!!

کلمات کلیدی: ,

نظرات