امروز: یکشنبه, ۶ فروردین , ۱۳۹۶
زمان انتشار : ۱۶ دی ۱۳۹۵ ۸:۲۶ | کد خبر : 20407 | چاپ این مطلب چاپ این مطلب

شبی در مزرعه

رقیه خانم صبح زود از خواب برخاست.چند قرص نان لواش بر سفره نهاد.مقداری پنیر وکره برداشت.همه را در یک نایلون دستی جای داد.هنوز فلاسک چای را به دست نگرفته بود که چشمش به پوست پیاز افتاد.

سهراب آدیگوزلی/ مغانه آنلاین- رقیه خانم صبح زود از خواب برخاست.چند قرص نان لواش بر سفره نهاد.مقداری پنیر وکره برداشت.همه را در یک نایلون دستی جای داد.هنوز فلاسک چای را به دست نگرفته بود که چشمش به پوست پیاز افتاد.نگاهی به عروس خانم کرده و اخم کنان رویش را به دخترش برگردانید:صدها بار گفته ام که موقع کندن پوست پیاز دقت کنید.فورا آنها را به سطل زباله بیندازید.هرچیزتلخ نباید همینطوری در اتاقها ولو شوند.آنها به حیات آدمی تلخی می آورند و…

رقیه خانم  با عصبانیت راه مزرعه را در پیش گرفت.موقع پهن کردن سفره نیز اخم آلود بود.با همان حالت گفت: ببین تاپدوق! دو روزه که ازصبح تا غروب بی وفقه درگز می زنی.شبها را هم در همین مزرعه می خوابی.می دانم که از مارها نمی هراسی.از خوک ها وشغال ها هم نمی ترسی.اما از جن و آل آروادی باید ترسید.آنها در تاریکی بیابان به انسان تنها حمله می برند. آخه چرا جان خود را به مخاطره می اندازی؟! چرا تصور داری که بعضی از اهالی روستا به یونجه های تو چشم دوخته اند و…

تاپدوق لبخندی زد:زن! از قدیم وندیم گفته اند که احتیاط شرط عقل است.باید دروازه ها را محکم بست تا همسایه ای مورد اتهام قرار نگیرد.خصوصا امروز که یونجه های درو شده را به خروار خواهم بست.این بسته ها نباید امشب بی صاحب بمانند.راستش بسته های بی صاحب آدمی را طماع و طماع را به وسوسه می اندازد…

تاپدوق تا دمی پس از غروب یکسره به کار پرداخت.کاملا خسته وکوفته شد.پس از خوردن شامی مختصر،در کنار یکی از بسته های یونجه دراز کشید.رو به آسمان با خود زمزمه کرد:از شانس من،امشب از ستارگان خبری نیست.انسان در این تاریکی مطلق،در این تنهایی وسکوت،قدر خانواده وخویشان وآشنایان را با عمق وجودش احساس می کند.بلی من در این تنهایی ،خود را به خدای تنها نزدیکتر می بینم و این تقرب،عشق به بشریت را هر آن در وجودم شعله ور می سازد و…

تاپدوق در اوج تفکر در جایش غلتی زد:براستی انسان در اجتماع، گاهی تا راس قدرت پیش می رود.این پیشتازی با همه ی شیرینی هایش غالبا غرور وسنگدلی هم می آورد.چنانکه انسان سرمست در موقعیتی قرار می گیرد که گوئی همه رفاه و داشته های بیکرانش حق مسلم او بوده و دیگران جز بیچارگی سهمی از نعمات خدادادی عالم هستی ندارند…

تاپدوق لبخندی زد وادامه داد:کاش قانونی وضع می گردید تا بزرگان گیتی قبل ازاعطای قدرت به همین دشت مغان می آمدند.حداقل یک روز درگز می زدند.سکوت و تنهایی یک شب تاریکی را تجربه می نمودند.آنوقت آدم می شدند و می دانستند که حقوق های نامتعارف سهم  هیچ فرد پشت میز نشینی نیست و…

تاپدوق ناگهان بیاد حرفهای همسرش افتاد.سرش را اندکی بلند نمود.با نگرانی اطراف اش را پایید.در همان حال دسته ی داس خود را در میان انگشتانش فشرد:می گویند که آل واجنه در تاریکی شب به سراغ انسان تنها می آیند.می گویند که آنها سفید می پوشند ودست شان را به گلوی طعمه خود فرو می برند و…

تاپدوق بازهم سر خود را به روی بسته یونجه گذاشت:اما نه! من هزاران بار به تنهایی در دل شب به همین مزرعه آمده ام.آبیاری کرده ام.مسیر آب را در ردیف ها تغییر داده ام.دو شب قبل را نیز در همینجا خوابیده ام.هیچ موقع به اجنه برنخورده ام.بقول بزرگان قدیمی ایل،همین موجودات ترسناک فقط در صحاری بکر زندگی می کنند.در جایی که هیچ قطعه آهنی در آن نباشد.بلی اجنه در روزگاران دور،دوران طلایی خود را می گذرانیدند.در همان دوران هم بخاطر آهن مقروض گشتند.دیگر از آهن می ترسند.به آهن نزدیک نمی شوند.خب داس و درگزمنهم از آهن است.ساعت و ناخنگیرو آچارهایم و…

کم کم تاپدوق به خواب رفت.چیزی نگذشت که با صدای قدمهایی از خواب پرید.سراسیمه چشمهایش را باز نمود. او در دل تاریکی مهاجم سفیدپوش را به وضوح می دید.مهاجم درست بسوی او نشانه رفته بود.به چند قدمی او رسید.دست راستش را به جلو آورد.تاپدوق به اجنه بودن آن مهاجم به یقین افتاد.ابتدا بسیار ترسید.اما از روی ناچاری،تصمیم به مبارزه گرفت.دستش را برای گرفتن داس برد.داس را نیافت.دست مهاجم دیگر به گلویش رسید.تاپدوق بلافاصله جستی زد.مثل فنر باز وبسته شد.مشت محکمی بر دهان مهاجم سفید پوش نواخت…

دقیقه ها به سختی می گذشتند.تاپدوق و مهاجم سفیدپوش هر دو پی درپی فریاد جانکاه می کشیدند.با اینحال برسرهم بشدت مشت می کوبیدند.ناگهان بین لگدهایشان فاصله افتاد.فرصت را مغتنم شمردند.هر دو صیحه زنان از جانبی بسوی روستا دویدند.تاپدوق با دلی خوفناک به حیاط خود رسید.همانجا بی هوش گردید.در آنطرف روستا هم غوغایی برپا بود.گل اوغلان من من کنان به شرح ماجرا می پرداخت:من از مزرعه خود بازمی گشتم. راهم را به مزرعه تاپدوق کج نمودم.می خواستم وزن یک بسته یونجه او را با دست ام بسنجم.ناگهان جنی از لای بسته یونجه ظهور نمود.

خورشید کم کم طلوع می کرد.می خواست ماجرای یکی از شبهای مزرعه را به تاریخ ملحق سازد.

اخبار مرتبط

نظرات