امروز: شنبه, ۱۴ تیر , ۱۳۹۹
زمان انتشار : 05 مه 2020 8:17 | کد خبر : 23659 | چاپ این مطلب چاپ این مطلب

دیدار

رایحه های عطرش تا چند متری به مشام می رسید.وهمیشه دستکش نخی سیاه رنگ ، دستانش را پوشانده بود.

افشین خاک نژاد/ مغانه آنلاین-چشم هایش دیگر کم سو شده بود.چین وچروک صورتش را آراسته بود وبا عصای قهوه ای رنگش آهسته راه می رفت.اما مثل گذشته های دور دور همچنان منظم و باوقار و مخصوصا مثل سال های جوانی اش عطر زده بود.

رایحه های عطرش تا چند متری به مشام می رسید.وهمیشه دستکش نخی سیاه رنگ ، دستانش را پوشانده بود.

او را یک سال پیش در آستارا کنار ساحل دیده بودم که با اقوام آنجا بودند.یادم است آن سال که در پارک نشسته بودم پیرزنی عصا به دست بر اساس اتفاق کنارم نشست.ومن مشغول بازی کردن با خواهرزاده ام بودم .روبه من کرد وگفت : ببخشید شما افشین نیستید؟

با تعجب گفتم ‌چرا؟! خودم هستم و در ادامه رو به پیرزن کردم و گفتم ببخشید شما را به جا نیاوردم!

پیرزن خنده ای کرد وگفت یادته چقدر شاگرد شلوغی بودی ؟ اما بازهم به جا نیاوردم .مات و مبهوت به او می نگریستم…

این بار گفت: یادته هر وقت من را می دیدی زیر چادر مادرت مخفی می شدی؟ یک مرتبه من که دیگر مرد شده بودم. ترس بر دلم حاکم شد.ویاد آن سال ها را در ذهنم مرور کردم.

آری این بار شناخته بودم .او کسی نبود جز خانم‌فوزیه معلم دوران ابتدایی ام

می توانم اعتراف کنم در آن لحظه مثل سال های کودکی که همه دانش آموزان از او ترس داشتند بدنم به لرزه درآمد.

آری او همان خانم معلم من بود.یک مرتبه دست هایش را گرفتم وبه پاس احترام دست هایش را بوسیدم.در آن لحظه چشم هایم پر از اشک شوق دیدار یک دانش آموز از معلم چندین ساله خود بود.

با لبخندی دلنشین رو به من کردوگفت: من تو رو در نگاه اول شناختم.گفتم‌خانم‌معلم چطور من را بعد از چندین سال شناختی؟

با خنده ای در ادامه گفت: یادت باشد یک معلم هیچ وقت چهره دانش آموزان را از یاد و خاطره نخواهد برو و…

باهم از آن زمان تابه حال صحبت کردیم واز این که من در کتابخانه عمومی مشغول به کار بودم خوشحال بود.

به خودم می بالیدم که دوباره بعد از چندین سال طولانی دوباره توانسته بودم خانم‌معلم دوران ابتدایی ام را از نزدیک ملاقات کنم…

آری خانم‌ معلم من با اینکه به ظاهر پیر شده بود. اما با دیدن یکی از شاگردانش دلش نورانی شده بود.به قول خودش نفسی نو در وجودش دمیده شده بود …

او هنوز تک تک دانش آموزان آن دوران را به یاد داشت.وتک تک آنها را برایم اسم برد.

خانم‌معلم می گفت مجموعه ای از آلبوم عکس آن دوران را در خانه اش دارد که هروقت دلش تنگ می شد به سراغ آلبوم می رود تا خاطراتش زنده شود …بعد از لحظاتی از من خداحافظی کرد و رفت.

از پدر گر قالب تن یافتم از معلم جان روشن یافتم.

برای خانم معلم وسایرمعلمان عزیزم همچون آقای احمدی،پارسا،مولایی،وسایر معلمان که همچون شمعی سوختند تا ما علم یاد بگیریم آرزوی موفقیت و توفیق روز افزون در همه مراحل زندگی شان دارم و بر دستان تک تک این عزیزان جا دارد بوسه ای زدوگفت معلم عزیزم روزت مبارک.

 

اخبار مرتبط

نظرات