امروز: چهارشنبه, ۱ آبان , ۱۳۹۸
زمان انتشار : ۱۸ دی ۱۳۹۲ ۴:۱۰ | کد خبر : 2413 | چاپ این مطلب چاپ این مطلب

تراكتور مال خودم است

سهراب آديگوزلي/يك دستش را در جيب شلوارش و دست ديگرش را در جيب كت گذاشته بود.هيچ تناسبي در قدم هايش نداشت.چنانكه پاي راستش را كوتاهتر و پاي چپ اش را بلندتر مي نهاد.اما وقتيكه به جلوي دفتردار رسيد، ناگهان دستش را از شلوار كنده ومشت ساخت. با صداي لرزاني فرياد كشيد: تراكتور مال خودم است.خود […]

سهراب آديگوزلي/يك دستش را در جيب شلوارش و دست ديگرش را در جيب كت گذاشته بود.هيچ تناسبي در قدم هايش نداشت.چنانكه پاي راستش را كوتاهتر و پاي چپ اش را بلندتر مي نهاد.اما وقتيكه به جلوي دفتردار رسيد، ناگهان دستش را از شلوار كنده ومشت ساخت. با صداي لرزاني فرياد كشيد: تراكتور مال خودم است.خود خودم !!

دفتردار از شنيدن صداي پيرمرد بخود آمد. قلم را در روي صحفه دفتر ترمز داد. بدون آنكه سرش را تكان دهد از بالاي عينگ نگاه سردي نمود.سپس هيكل نحيف پيرمرد را كاملا از نظر گذرانيد. از عرق چين سرش تا چشمان گود رفته اش. از ناميزاني شانه هايش تا زانوهاي كج مدارش.بعد نگاهش را به باز بودن زيب شلوار پيرمرد متمركز ساخته و بار ديگر نگاه خود را به ديده ي خشمگين او برگردانيد.

پيرمرد باز رو به فرزندانش كرد: خدايار،بختيار، خوب گوش هايتان را وا كنيد.من در اين هشتاد سال عمرم هيچ كلاهي بر سرم نرفته است. به هر محكمه اي هم بسپاريد باز تكرار خواهم نمود.باز خواهم گفت.تراكتور مال خودم است.به هيچ احدالناسي هم نخواهم داد.

در همين موقع صداي مهرباني از آنسوي ميز برخاست.سردفتر لبخندي زد و پيرمرد  را بسوي خود خواند. خدايار بلافاصله رشته سخن را بدست گرفت : جناب رئيس ! ايشان پدرمان است. آمده وصيت نامه اش را به ثيت برساند. هنوز كه چكنويس كرده. بنده بعنوان پسر بزرگتر عقيده دارم كه …

پيرمرد نگاه مشكوكي به سردفتر نمود و سخن پسرش را قطع كرد: آقاي رئيس از هم اكنون گفته باشم. سالهاست كه دل از خانه ام،از گاوميش ام ،از گاوهايم، از زمين مزروعي ام كنده ام.اما تراكتور را به هيچكس نخواهم داد.اگردر همان آغاز قيد نشود به هيچ سندي انگشت نخواهم زد.

سردفتر جوان با طنين مهربانتري رو به پيرمرد نمود: ببين حاجي! مرگ حق است.همه ي ما هم روزي به دنياي باقي خواهيم شتافت.شما فعلا مثل همه ي ما زنده هستيد.يعني خانه و كاشانه تان و ايضاء تراكتورتان مال خودتان است.ان شاءاله هشتاد سال ديگر هم عمر كنيد و از دارايي تان بهره مند شويد.اما همه ي ما بعد از مرگ با اموال مان و دنياي مان وداع مي كنيم. يعني مطلقه ميشويم.وصيت هم سفارش براي بعد از مرگ است و…

خدايار با عجله حرفهاي سردفتر را قطع كرد: آخ كه خدا رفته گان تان را بيامرزد. ماهم چنين عقيده اي داريم.يعني فقط به فكر آخرت پدر پيرمان هستيم وبس.لطفا قبل از هرچيز موضوع نماز ايشان را قيد فرماييد تا نگراني هاي بنده از اين حيث برطرف گردد. آخه نماز پدر شرعا برگردن پسر بزرگ نهاده شده است. راستش پدرمان از زماني كه بياد دارم نمازخوان بوده.فقط بجاي اينكه نمازش را از پانزده سالگي آغاز كند، از بيست پنج سالگي شروع  كرده. به اين ترتيب ده سال نماز بدهكار مي باشد.

خدايار با عجله دست به جيب كرده و كاغذي در آورد: ببين من در اين ورقه محاسبه كرده ام. رقم بسيار بالايي شده است.پيشنهاد من اينه كه زمين مزروعي پدر و همه ي اموال درآمد زاي ايشان بعد از مرگ شان در اختيارم گذاشته شود تا از محل درآمد آنها ،افرادي صالح اجيركرده و به وظيفه ي شرعي و قانوني خود بپردازم.البته بنده در اين راه حاضر به فداكاري هستم.حاضرم چندسال دندان روي جگر بگذارم وتا حل شدن همين موضوع مهم،صحبت از ارث وميراث به ميان نياورم چون…

در اين موقع بختيار به حرف آمد و با عجله گفت: جناب رئيس بايد به واقعيت ها توجه كرد.شما كه بهتر از من مي دانيد كه متوفي خرج دارد.اين هزينه در مغان مضاعف وحتي كمرشكن شده است. من بعنوان فرزند كوچك با پدرم زندگي مي كنم. لذا در هنگامه ي فوت پدر،همه ي اهالي روستا و خويشان و دوستان مان در شهرها و روستاهاي همجوار به خانه من سرازير خواهند شد.خرج هم كه فقط كفن ودفن نيست.احسان چشم هم چشمي شده  و آبرو تلقي ميشود.حتم دارم مرا زمينگير كند.لذا بايستي همه ي اموال پدر خصوصا زمين مزروعي و تراكتور در اختيارم باشد تا بتوانم كمر راست كنم و…

در اين لحظه خدايار صدايش را بلند كرد: آقاي رئيس! نماز بر همه چيز مقدم است.اصلا از اهم واجبات به شمار مي رود.اگر كسي شك دارد برود از…ناگهان بختيار هم فرياد كشيد: من آبرويم را بدست هيچ حقه بازي نمي دهم !!. بدبخت بيچاره تو مگه اهل نمازي كه اينقدر نماز نماز مي كني و…همزمان با اين جملات تند بود كه پيرمرد نيزمشت اش را گره كرده وبر ميز سردفتر كوبيد: آقاي رئيس اگه مرا در همين جا به دار هم بكشي باز تراكتور را به هيچكس نمي دهم.تراكتور مال خودم است.بايد در وصيت نامه قيد شود…

سردفتر هر سه مرد عصباني را به فروتني دعوت كرد.به هر كدام يك ليوان آب خنك داد.سپس با خوشرويي و لبخند سخن خود را پي گرفت: شما عزيزان مستحضريد كه دفترخانه وظايف و چارچوپ قانوني مشخصي دارد.اما بعضا به وصيت نامه هاي هم برمي خوريم كه خستگي مان را مي زدايد.ما را سرشار از انرژي و عواطف مي سازد.دوست دارم از همين وصيت نامه هاي به ثبت رسيده چند سطري برايتان بخوانم.

سردفتر مكثي كرد. ورقه اي بدست گرفت.با ولع خاصي ادامه داد: اين وصيت نامه ي يك شخص محترم است.نام اش محفوظ خواهد ماند اما ببينيد چي گفته است: فرزندان دلبندم.همه ي شما عزيزانم از اموال منقول وغير منقول من باخبريد.در واقع صاحب حقيقي آنها خداوند مهربان است.من امانت داري بيش نبوده و نيستم. اين امانت پس از مرگم به شماها واگذار ميشود. بنده نگران چگونگي تقسيم اين امانت نمي باشم.همه چيز را قانون مشخص كرده است.نيك مي دانم كه فرزاندانم از عهده اين فقره مهم برخواهند آمد و امانتداري صادق خواهند بود.

بلي عمده وصيت من در باب عشق است.دوست دارم همچنان كه در حياتم به من عشق ورزيده ايد بعد از مرگم نيزاين رشته گسيخته نشود.راستش انسان دو نوع عمر دارد.عمري كه خود نفس مي كشد وبا كردارش رحمت خدا و خلق خدا را نثار خود ميسازد و عمري كه در آرامگاهش چشم به اعمال فرزندانش دوخته است.شماها مي توانيد با نوع حيات خود بر قبرم نور بپاشيد يا لعنت خلق خدا را نثارم گردانيد.اما من حتم دارم كه با كردار نيك خود بازهم …

سردفتر با هيجان خاصي به خواندن ادامه داد.بعد از چهل روز پيرمرد به همراه فرزندانش باز آمدند.هركدام براي خود يك وصيتنامه جداگانه به همراه داشتند.وصيت پيرمرد با اين جمله شروع شده بود: فرزندانم من اين وصيتنامه را پس از يك دوره چله نشيني و خلوت با خود و خدايم تنظيم كرده ام. خوشحالم كه شما هم چله نشين شده و به اين نتيجه رسيده ايد كه همه چيزدر هستي  از آن خداوند است.منهم امانتداري بيش نبودم.تراكتور هم مال خداست. و …

سردفتر با چشماني اشگ آلود به خواندن وصيتنامه ادامه داد.خدايار و بختيار هم باراني بودند.آنها همچنان با دلي پر از عشق ،چشم بر پدرپيرشان داشتند.

نظرات